تبليغاتX
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود...
   آدم ها در دنیای واقعی ، خیلی تنهاتر از کوه هایند شاملو جان...
آنقدر که حتی نمی توانی به کوه ها تشبیه شان کنی...
   در دنیای واقعی ، دیگر کسی نمی تواند یک لیوان آب بردارد ، گریه کند ، قرص ها را یکی یکی در آن
بریزد ،کمی فکر کند ، یک ویولون غمناک (ترجیحا مرا ببوس) در بک گراند پخش شود و لیوان را سر بکشد
و همه چیز را در یک لحظه تمام کند ! یا حتی در ورژن های ایرانی تر از مرگ به طرز معجزه آسایی نجات
پیدا کند و بعد هم متحول شود و مشکلات در یک قسمت یکی پس از دیگری تبدیل به تجربه های تلخ و شیرین شوند و از تخت بیمارستان همچون نوزاد تازه متولد شده با گل و  شیرینی و ترجیحا یک مادر
مهربان و نگران ،به خانه برگردند...
   آدم های اینجا، درد ،ذره ذره در بافت ها و استخوان هایشان منتشر می شود..مثل جوهری که با قطره چکان در لیوان ِ آب شفافی چکانده باشی و هیچ غلطی هم نمی توانند بکنند!
   اینجا کسی از بیمارستان با یک معجزه ی ناگهانی و گل و شیرینی به خانه برنمی گردد و هیچ مشکلی تبدیل به هیچ کوفت و زهرماری نمی شود...
   آدم ها اینجا ،مثل مار زخمی توی خودشان مچاله می شوند و زندگی سگی شان همیشه جریان دارد..
   شاملو جان...
   اینجا آدم ها صبح ها سوار مترو و بی آرتی و تاکسی می شوند وبزرگ ترین  تفریحشان کله کشیدن 
توی گوشی های رنگارنگشان است و شب ها بدون آنکه بدانند چند هزار هزار  چهره ی درهم و مرده
دیده اند ، چند هزار هزار دختر دست فروش را با ترحم نگاه کرده اند، خود را مثل کسی که انگار منتظر
خبر مهمی ست به خانه هایشان می رسانند...
   اینجا آدم ها مثل کوه ها تنها نیستند شاملو.. نه آرامش دشت و نه طلوع و غروب خورشید..
   نه...

* خسته ام...خیلی خسته...
+ نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1391ساعت 3:34  توسط سایه (مائده اميني) | 
 

هر که نداند ،
تو که لااقل می دانی ؛
         من چگونه 
                         واژه به واژه را ، 
تا التماس ِ باران ِ مرداد ماه ،
گریستم و
           برنگشت ....

+ نوشته شده در  جمعه 8 مهر1390ساعت 12:6  توسط سایه (مائده اميني) | 

گفته بودم،

براي ستايش ِ دستان تو آفريده شده ام...

هرگز،

از اقرار نهراسيده ام...گرچه حديثش ،همواره از ابتذال غرور سر مي رفت...

:

كه دستانت، بي پايان ترين حادثه ي قرن بود...

و بند بند يك حادثه،

شبي

روشن ترين تكه هاي مهتاب شد...30  تكه !!!

و تراوشش،

غيرت اقاقي را به صبح بخشيد....

 

اي ستودني ترين حضور !

چيزي نمانده است...!

خواهش ها مچاله شدند و خاطره ها خسته...

و اقاقي آرام!

نقطه،

سر ِ خط...!

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اسفند1389ساعت 15:23  توسط سایه (مائده اميني) | 
من كه كاري نكرده ام...

فقط وقتي رسيدم كه حادثه ، از سر ِ ترس و مِن مِن و پچ پچ

از دشت هاي ترديد گذر كرده بود...

به همين اشك هاي پر هق هق

و هق هق هاي پرگريه ؛

قسم

من فقط آمده بودم تا شمعداني ها را كمي آب دهم و

براي كودك ِ پروانه كمي قصه ي پيله و پرواز بگويم و

بروم در همان كنج ِ دنج ِ تنهايي ،

كمي چاي و مرور خاطره بنوشم...

 

من كه عطايش را به لقايش بخشيده بودم...

اتفاق ، اتفاق افتاده بود...

وگرنه ؛ مرا چه به روشني و عطر بابونه ي تازه چيده شده و بي تابي لحظه ي ديدار؟...

 

آمدي،

شكستي،

سوزاندي

و هرچه خاكستر علاقه براي التيام زخم ِ نيامدنت كنار گذاشته بودم ،

بر باد دادي و

رفتي...

 

حالا ديگر ،

جاي آن شمعداني ها و پيله ي كودك ِ پروانه را گم كرده ام...

حالا حتي ،‌چاي هم نمي نوشم...

اينجا ،

درمان ِ هق هق شبانه ، دستمال هاي مچاله است و

مرهم ِ زخم هاي كاري خواب ! خواب و خواب و خواب...

 

راستي ! تو به ستاره گفته ايي كه من چقدرمحتاج نورم؟

اگر تو در تاريكي شب گذشته با ستاره سخن نگفته اي ،

چرا اين شب ها اينقدر هواي ترحم دارد؟؟؟

 

حوصله كن ماه ِ من !

من در تاريكي برخواهم خاست...

ستاره ات را راهي كن به ديار آن ها كه در هواي علاقه شان هياهو و نياز ِ ترحم دارند...!

 

من باز خواهم گشت تا به كودك پروانه بگويم چقدر در پيله خوابيدن خوب است...

اگر از شوق واهي ِ پرواز ، پيله را ندريده باشد ،

برايش تا احتمال ِ شب ِ باران خواهم گريست...

 

 

مائده / آذر 89

+ نوشته شده در  جمعه 3 دی1389ساعت 18:42  توسط سایه (مائده اميني) | 
چه بر سر ِ آنهمه علاقه آمد ؟

در گير و دار ِ بي ترانگي ها و يخ زدگي ِ عبور عاطفه

چه كرد با آن رود خروشان زندگي ، اينهمه اشتياق ِ ملال آور ِ تكرار حديث ِ مرگ...؟؟

من كه گفته بودم :

حادثه را از كلبه ي روياهايت ، صبورانه دور مي كنم...من كه هي ، ترانه ترانه از صدايت سر رفته بودم

من كه ايستاده بودم؛

بلند

با شكوه

تنومند

هرچند كه قامتم ، هميشه از احتمالِ رفتنت ، كوتاه و خميده بود

من كه خوانده بودم

يكريز

سمج

آنهمه سرودِ باران

به گوش قحطي زده ي اين سرزمين نفريني

ابرها كه سرود ِ بارش سر داده بودند...

چه بر سر آن نويد ِ آمدن بهار آمد؟

 

كجاي قصه پاي ابر مسافر به گِل ماند

كه وعده ي باران ِ به پرستوي خانه نشين ، بر باد رفت...؟

 

چه شد آنهمه نياز ِ نوازش دستانت ؟

گوش كن....!

ديگر براي سوگواري ِ بي باراني ِپرستوي كوچ نكرده هم دير است...

بازگردي يا نه

ديگر نخواهم خواند...ديگر نخواهم راند...

هرچند كه انگشتانم

در هواي علاقه ات مي لغزند و مي لرزند

بازگردي يا نه....

 

-سايه (مائده اميني) 

+ نوشته شده در  جمعه 5 آذر1389ساعت 17:6  توسط سایه (مائده اميني) | 

دير آمدي…!
از آن عاشقانه هاي ناب ،
چيزي نمانده است….
جز تلي از خاكستر ِ خاطره،
در گوشه كنار ِ اين اتاق ِ بي پنجره …بي منظره…
كه آن هم باد ،
بي فرياد ،
با خود ، به ناكجا مي برد …

دير آمدي اي حماسه ي نوازش !
آن جنگل ِ خواهش ،
روزي خسته از آن همه بي برگي،
مصرانه طعمه ي آتش شد…

دير آمدي اي تراوش ِ پيوسته ي زندگي !
در آن تن ِ بي تاب ِ پرهياهو ،
روزي شكسته از آن همه طنين ِ تنهايي
واژه واژه، مرگ جاري شد …

يادت مي آيد شبيخون ِ نگاهت،
چگونه پنجره هاي خانه را شكست؟؟؟
در ِ اتاق كه بسته بود…

دير آمدي …
حالا ديگر ،
اين خانه ، اين اتاق ،
هرگز
پنجره ايي ندارد …
اينگونه ديوارها را فرو مريز...نكوب!

 

ارديبشت ۸۹/سايه

+ نوشته شده در  جمعه 21 آبان1389ساعت 13:46  توسط سایه (مائده اميني) | 
آن جا که آبی ِ  آسمان ،
خیز بر می دارد
تا آبی ِ دریا را در آغوش گیرد....
امتدادی هست
به بلندای وسعت  نیاز ِ آن سال هایم
به لمس دستانی
که هرگز تابستانی
در فصل های حضورشان
در همسایگی ِ دستانم نبوده است....

من،
ایستاده
بر آواری از اقاقی و شب بو
سر انگشتان ِ زوال
بر تن ماه ؛
-تنها دارایی ِ شب هایم -می کشم...

چه فرقی دارد؟
وقتی از پس ِ آنچه رنگ اتفاق گرفت
اینهمه مرگ ِ منتظر
در پشت شمشادهای این باغ،
به نظاره ام نشسته اند...؟

 

سایه/ مهر 8۹

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 مهر1389ساعت 13:48  توسط سایه (مائده اميني) | 
ارديبهشت بي تعبيري بود به گمانم...
ناگهانه آمد !
هرچه فانوس بود كُشت و هرچه روشنايي داشت برد  !
ندانست كه تاريكي ،
چه بر سر هجوم علاقه مي آورد...
هرچه چشمه بود خشكاند و هرچه سبو بود شكست...
نشنيد كه آويشن ،
چه سماجتي داشت در جاري شدن...در نوشيدن...
نديد كه اطلسي ها ،
چه نياز عجيبي براي رويش دارند...

من مانده ام و اين سرزمين خشك و نفريني...
اين هياهوي همه بر سر ِ هيچ ...!
تاب نمي آورم اين روزها را...

سايه...مرداد ۸۹

+ نوشته شده در  شنبه 23 مرداد1389ساعت 22:25  توسط سایه (مائده اميني) | 
رو به تو سجده می کنم دری به کعبه باز نیست ...

بس که طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست!

به هر طرف نظر کنم نماز من نماز نیست...

مرا به بند می کشی ازین رهاترم کنی...

زخم نمی زنی به من که مبتلا ترم کنی...!

از همه توبه می کنم بلکه تو باورم کنی....

قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد ،

تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد...

عذاب می کشم ولی عذاب من گناه نیست!

وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست...



+ نوشته شده در  شنبه 2 مرداد1389ساعت 19:54  توسط سایه (مائده اميني) | 
ديدي؟؟ ديدي شبي در حرف و حديث ِ مبهم ِ بي فردا گمت كردم؟
ديدي در آن دقايق ِ دير باور پر گريه ، گمت كردم؟
ديدي؟
ديدي ، آب آمد و از سر ِ دريا گذشت و تو نيامدي....


پ.ن :‌ براي همه ي كامنت هاو مسيج هايي كه بي جواب موندند ،‌شرمنده ام... گره خوره ام به خودم اين روزا ...تك تكتون رو به ياد دارم ...
+ نوشته شده در  شنبه 26 تیر1389ساعت 2:29  توسط سایه (مائده اميني) | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من عروسك كدوم بازي وحشت؟؟؟؟
من صداي قحطي كدوم تبارم؟؟؟
كه مثل تولد فاجعه سردم...
كه مثل حادثه آرامش ندارم...

×××

امكان كليك راست نيست ، چون هنوز نوشته ها، به طور رسمي به نامم چاپ نشده...
لطفا اگه ،‌با اعمال همه ي محدوديت ها بازهم قله ي كپي رايت را فتح كرديد ،
يه نامي ،‌يه لينكي ، چيزي از هم از ما باقي بذاريد...پيشاپيش سپاسگزارم...!

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1391
مهر 1390
اسفند 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
پیوندها
ما چند نفر !
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
از مادرم...
خانم ملکی (آموزش عربی)
*¤°• چت روم من و دوستام !!! •°¤*
**شکارچیان همیشگی غروب**
فانوس دریایی
پرواز به بی نهایت
*.*طلوع کن ابی،سرود عشق!*.*
مثل شب
درود بر دوران یابو سواری !!!
*.*ابي سلطان عشق *.*
زندگی شیرین است !!( مرتضی)
نرگس کوچولو
نئو جماعت !!
نيما دهقاني
خ.م.ا.ر
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

کد آهنگ

کداهنگ میخواهی بیاتو