تبليغاتX
 لوگوی حمایت از میر حسین و اعتراض نسبت به جنایات احمدی نژاد و حامیان او گاهی دلم برای خودم تنگ می شود...

 

دل خرابی می کند ،

  دلدار را آگه کنید ....


پی نوشت : یهو اون همه خواستن و التماس مثل یه سم از بدنت خارج می شه ... تو می مانی و عطش تنهایی ، تو می می مانی و زخم رهایی...

+ نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 20:47 توسط سایه |

 

 

من و هجوم گريه ، از ياد تو فراموش...


پی نوشت ۱ : حتی کلاغ باغ تو بودن قشنگ بود /گاهی اگر حسود نمی شد مترسکت...

پی نوشت ۲ :بر من جفا ز بخت من آمد و گرنه یار/حاشا که رسم لطف و طریق کرم نداشت... 

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 18:3 توسط سایه

سالهاست زمان مي دهم  كه برگردي ...!‌ زمان مي دهم كه عاشق شوي !

رها مي كنم كه بيايي...!

تا آخر اين هفته وقت داري...!‌

نه ! ‌تا آخر اين ماه وقت داري...

زمان مي دهم و به انتظار مي نشينم !

هنوز باور نكرده ام ، كه انتظار آمدنت ، بيهوده ترين انتظار اين حوالي ست !

نمي دانم باورهاي من ساده اند ،

يا انتظار آمدنت لجباز....!

زمان مي دهم...! مهلت ها پي در پي تمام مي شوند...!

تمديد مي كنم‌!

باز انتظار آمدنت ، اين كودك لجباز ،

ابتداي جاده را تسخير مي كند !

و باز مهلت ها تمام مي شوند ....!

مدت هاست فرصت بازگشتنت تمام شده ...

و من چه ساده ام !

كه گفتگوهايمان را ، خاطره هايمان را ،

حرف هايم ، اشك هايم...

عاشقانه هايم...

را در اين كوله غربت نگه داشته ام !

باشد كه بيايي و همه را از دوشم برداري ...

تمام مي شوند

مهلت ها ، فرصت ها ، دقيقه ها ... روزها .. سال ها...

...ومن نيز هم به بدرقه شان ، تمام خواهم شد...

راستي ! تو بگو ! بعد از تمام شدن من ،

اتنظار آمدنت ،

هنوز ابتداي اين جاده را تسخير مي كند؟؟؟؟؟

                                                                                                        -سايه

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 مهر1388ساعت 13:51 توسط سایه |

بر گور عشق خويش شباهنگ ماتمم

داني چرا نواي عزا سر نمي كنم؟؟؟!

تو صحيت محبت من باورت نبود...

من ترك دوستي ز تو باور نمي كنم...

باور نمي كنم...باور نمي كنم...

                                                                                                                 مشيري

+ نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت 20:24 توسط سایه

دستت را روزي دو بار فشار بده...!

راستي ! يادت هست معني  "علامت "هايمان را؟

آن الفباي دو نفره...

آن علامت هاي پنهاني...

آن دست هاي عرق كرده...

آن صبح هاي تاريك پر از شوق رسيدن تو !

آن كسالت هميشگي من و ولع خواب !!

خميازه ها ...

صداي ابي ...!

آن ميني بوس آبي پر از خاطره...احمد (!) و ...!!!!

آن روزمرگي دوست داشتني...

آن كشمكش ها و كوتاه آمدن تو در برابر لجبازي هاي كودكانه ام...

آن همه غيرت كه به خاك و خون كشيدي اش....

چرا هرچه خاطره ها را نزديكتر مي شوم اشك هايم جاري ترند؟

چرا هرچه پيش تر مي روم بيش تر استخوان هايم درد مي گيرند؟؟؟؟

فراموشش كن...

گرچه تو مدت هاست كه فراموش كرده اي... !

فقط...

دستت را روزي دوبار فشار بده...

اصلا يادت هست معني "دوبار فشار دادن دستت" را؟؟؟؟


پي نوشت : به قول دوستي در وبلاگي "چه باك اگر از حرف خود برگردم؟؟؟؟" وقتي تمام دارايي و دلخوشيم همين خانه ي تاريك است ! همين وبلاگي كه مثل خودم از رونق آن روزهايش افتاده...

+ نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 22:54 توسط سایه |

تمام خواهم شد...

ببین و بخند...

 


مرگ صدبار به از بی تو بودن باشد...

گفتم از هجر تو من خواهم مرد...

چون نمردم هستم، پیش چشمان تو شرمنده هنوز...

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 22:9 توسط سایه |

 

ابتدای همان جاده ام... !

همان که به ابدیت می پیوست...

یادت می آید؟!

همان که مسافرش شدی...

پیش از مرگ اقاقی ها برگرد...!

چراغ ها شکسته اند و من تنهام ...

بیا و بر باورهایم ببار...

      به حرمت این اشک های یکریز و سرشار...

                                                                                                         -سایه


پ.ن : ای کاش جای آرمیدن بودی/ یا این ره دور را رسیدن بودی...

+ نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 8:27 توسط سایه |

ديدمت ! من و تو بوديم و چند دقيقه كه جهان

به اشتباه به من ارزاني داشت...

دنيا دنيا حرف بود و گريه...

بغل بغل گلايه و شكوه...

حسرت بوسيدن...

تشنه ي بوييدن...

در آغوش كشيدن...

                            باد آمد و آن دقيقه ها را برد...

بوسيدم

بوييدم

در آغوش كشيدم ...

و...

                    باز من ماندم و اينهمه حرف و گريه و گلايه و شكوه ...

 

                                                                                                  -سايه


پي نوشت ۱:‌ فرمانده پلیس تهران: هیچ کس در کهریزک کشته نشد حتی ما چند مورد زاد و ولد نیز داشتیم !!!!! چند روز ديگه ام از ۲۰:۳۰ كامران نجس زاده پخش ميشه با همه ي شواهد!!! احتمالا زاد و ولد ناشي از...... استغفرالله !!!

پي نوشت ۲ : روز قدس ، سبز سبز مي بينمتون

+ نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 22:9 توسط سایه |

يادت مي آيد؟؟؟؟؟؟

تداوم همسايگي دست هايمان را ؟!؟!؟؟

...و شرمندگي سرماي زمستان آن روزها از گرماي  اين سماجت با هم بودن....

 

                                                                                                                -سايه

+ نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 22:2 توسط سایه


 
تنش سخت مثل سنگ شده نتيجه 50 روز حبس در سردخانه است (سردخانه همان زندان مردگان است؟). غسالها به سختي برش ميگرداندند بدن يخزدهاش در گودي سنگ غسل جا نميشود. بدنش باد كرده و متورم است، سرتاسر سينه زير گردن تا ناف، از اين شانه تا آن شانه، صليبوار شكافته شده انگار كالبد شكافياش كردهاند شايد هم دنبال گلوله بودهاند. يك دايره كوچك روي سينه چپ، همانجا كه روزي قلبي ميتپيده جاي گلوله را نشان ميدهد. سوراخ روي سفيدي سينه، بد جور به چشم ميآيد برعكس آن سوراخ كوچك ديگر كه پشت بازوي راست جا خوش كرده و كسي نميبيندش. بيدليل هم نيست وقتي جنازه را برميگردانند آنقدر پشت خونين و پاره پارهاش چشم آدم را سوزن ميزند كه ديگر حواست به سوراخ كوچك پشت بازو نباشد. چند گلوله خورده؟ دو تا، شايد هم يكي، شايد دستش را هنگام تيراندازي سپر كرده اما گلوله از بازويش عبور كرده و به سينه نشسته اما جاي خروج گلوله از آن طرف بازو كجا است؟ نميدانم..



غسالها، كماكان ميشورندش. معلوم است قبل از مرگ بيمارستان بوده، چسبها و سوزنها و چيزهاي ديگري كه اسمشان را نميدانم اما در بيمارستان به تن و بدن آدم آويزان ميكنند هنوز بر پيكر سنگ شدهاش آويزان است. غسال با دست همه را ميكند. در جوي پائين سنگ، خونابه چسبها و سوزنها و ... را با خود ميبرد. پنبههاي سفيد، پيكره پاره پارهاش را در برميگيرند. كتان را ميبرند و كفن ميكنند.



تعدادمان كم است. بيست سي نفري ميشويم. گرماي ظهر مرداد آدم را داغ ميكند. اما خوبياش اين است كه اشك را همان روي صورت بخار ميكند. مامان تقريبا از حال رفته، نالههاي نامفهوم ميكند. خاله مثل هميشه در سكوت گريه ميكند. از شدت تكان شانههايش ميتوان شدت گريه را فهميد. خانواده پسردار خوبياش اين است كه براي بر دست گرفت جنازه، آدم كم نميآوري. من و دو برادرم، سه پسرخاله و سه پسردائي، گرداني هستيم بي خواهر. ميبريمش قطعه 208 خودش قبلا قبر كنار عزيز را براي خودش خريده بود. ميخواست كنار مادرش دفن شود. در قبر گذاشتيمش. ماشين پليس كنار ايستاده، مامورها فقط نگاه ميكنند، بدبختها بهانه ندارند ما كاري نميكنيم گريه داغ مرداد و خاك گرم بهشت زهرا و جنازه زير خاك مگر ميگذارد؟

عجب! چه راحت مينويسم، هيچ وقت فكر نميكردم بتوانم به اين راحتي بنويسم دائي بهزاد را در قبر گذاشتيمش، دائي كوچك را، دائي شوخ و شاد را، مدتي بود نديده بودمش هم تنبلي من هم ... ديروز كه با مامان خانهاش رفتيم دنبال شناسنامه و سند قبرش، چه كشيديم. به تنهائي عادت كرده بود. خانه كوچك و تميزش، لباسهاي نوئي كه تازگيها خريده بود. دو دست كت شلوار آويزان در كمد، كاغذ كنار تلفن: قند، روغن سرخ كردني، آلو و ... گويا فهرست خريد بوده. بربريهاي با دقت تكه شده در يخچال، بادمجان سرخ شده در فريزر، ظرفهاي مرتب چيده شده در آبچكان، خانه كوچكش چقدر منظم و مرتب است. چه كسي ميگويد خانه بي زن، بيسامان است. مسواك جلوي آينه، عكس من و نسرين و عزيز كنار تلفن، جزئيات است كه آدم را آتش ميزند. هيچ وقت فكر ميكردي كسي با ديدن حوله و مسواكت آتش بگيرد؟ من و مامان گرفتيم.

حالا اين زندگي ساده كوچك معمولي و زيبا به زير خاك رفته، آخ ... چه ساده مينويسم «زير خاك رفته»، دائي بهزاد را من،میلاد،اشكان، سينا، ارسلان، علي، البرز و بابك دفنش كرديم (بهتر که رهام نبود از همه غصه خورتر است)، گذاشتيمش زير خاك، كنار عزيز، با تن سخت و پارهپارهاش، با جاي گلوله (گلولهها؟)، با همه سختي و مشقتي كه در این چهل و هفت سال كشيده بود. او را راحت گذاشتيم زير خاك همان قبرستاني كه چهل سال پيش پدرش در قطعه 2 آن دفن شدهبود. همان وقتي كه يتيمي و محروميت آغاز شده بود. گذاشتيمش زير خاك با همه سالهاي سختي و فقر، با تنهائي و كار، با سالهاي جنگ و جبهه، با آرزوهاي ساده يك آدم معمولي!

خاك را ريختيم. دائي! خداحافظ، خداحافظ همه جواني حسرت، همه شبهاي تنهائي، همه روزهاي آهن و عرق؛ تو ماندي و خاك، ما رفتيم و خشم.



پ.ن: تمام تلخي و خون و نفرت مجسمي كه در اين پست موج ميزند تقديم به ديكتاتور و جوجه جلادانش! به نظرتان مقام معظم ميفهمد منظورم كيست؟

 
 
به قلم نیما نامداری (خواهر زاده بهزاد مهاجر)
 
*وای ازین تن شکسته و دندان خرد شده و شکاف های سینه....*

+ نوشته شده در جمعه 16 مرداد1388ساعت 15:28 توسط سایه |

من عروسك كدوم بازي وحشت ؟؟؟؟
من صداي قحطي كدوم تبارم؟؟؟
كه مثل تولد فاجعه سردم...
كه مثل حادثه آرامش ندارم...

Home
Email
Night Skin