|
دل خرابی می کند ، دلدار را آگه کنید ....
+
نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 20:47 توسط سایه
|
من و هجوم گريه ، از ياد تو فراموش...
پی نوشت ۱ : حتی کلاغ باغ تو بودن قشنگ بود /گاهی اگر حسود نمی شد مترسکت... پی نوشت ۲ :بر من جفا ز بخت من آمد و گرنه یار/حاشا که رسم لطف و طریق کرم نداشت...
+
نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 18:3 توسط سایه
سالهاست زمان مي دهم كه برگردي ...! زمان مي دهم كه عاشق شوي !
رها مي كنم كه بيايي...! تا آخر اين هفته وقت داري...! نه ! تا آخر اين ماه وقت داري... زمان مي دهم و به انتظار مي نشينم ! هنوز باور نكرده ام ، كه انتظار آمدنت ، بيهوده ترين انتظار اين حوالي ست ! نمي دانم باورهاي من ساده اند ، يا انتظار آمدنت لجباز....! زمان مي دهم...! مهلت ها پي در پي تمام مي شوند...! تمديد مي كنم! باز انتظار آمدنت ، اين كودك لجباز ، ابتداي جاده را تسخير مي كند ! و باز مهلت ها تمام مي شوند ....! مدت هاست فرصت بازگشتنت تمام شده ... و من چه ساده ام ! كه گفتگوهايمان را ، خاطره هايمان را ، حرف هايم ، اشك هايم... عاشقانه هايم... را در اين كوله غربت نگه داشته ام ! باشد كه بيايي و همه را از دوشم برداري ... تمام مي شوند مهلت ها ، فرصت ها ، دقيقه ها ... روزها .. سال ها... ...ومن نيز هم به بدرقه شان ، تمام خواهم شد... راستي ! تو بگو ! بعد از تمام شدن من ، اتنظار آمدنت ، هنوز ابتداي اين جاده را تسخير مي كند؟؟؟؟؟ -سايه
+
نوشته شده در پنجشنبه 16 مهر1388ساعت 13:51 توسط سایه
|
بر گور عشق خويش شباهنگ ماتمم
داني چرا نواي عزا سر نمي كنم؟؟؟! تو صحيت محبت من باورت نبود... من ترك دوستي ز تو باور نمي كنم... باور نمي كنم...باور نمي كنم... مشيري
+
نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت 20:24 توسط سایه
دستت را روزي دو بار فشار بده...!
راستي ! يادت هست معني "علامت "هايمان را؟ آن الفباي دو نفره... آن علامت هاي پنهاني... آن دست هاي عرق كرده... آن صبح هاي تاريك پر از شوق رسيدن تو ! آن كسالت هميشگي من و ولع خواب !! خميازه ها ... صداي ابي ...! آن ميني بوس آبي پر از خاطره...احمد (!) و ...!!!! آن روزمرگي دوست داشتني... آن كشمكش ها و كوتاه آمدن تو در برابر لجبازي هاي كودكانه ام... آن همه غيرت كه به خاك و خون كشيدي اش.... چرا هرچه خاطره ها را نزديكتر مي شوم اشك هايم جاري ترند؟ چرا هرچه پيش تر مي روم بيش تر استخوان هايم درد مي گيرند؟؟؟؟ فراموشش كن... گرچه تو مدت هاست كه فراموش كرده اي... ! فقط... دستت را روزي دوبار فشار بده... اصلا يادت هست معني "دوبار فشار دادن دستت" را؟؟؟؟
پي نوشت : به قول دوستي در وبلاگي "چه باك اگر از حرف خود برگردم؟؟؟؟" وقتي تمام دارايي و دلخوشيم همين خانه ي تاريك است ! همين وبلاگي كه مثل خودم از رونق آن روزهايش افتاده...
+
نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 22:54 توسط سایه
|
تمام خواهم شد... ببین و بخند...
مرگ صدبار به از بی تو بودن باشد... گفتم از هجر تو من خواهم مرد... چون نمردم هستم، پیش چشمان تو شرمنده هنوز...
+
نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 22:9 توسط سایه
|
ابتدای همان جاده ام... ! همان که به ابدیت می پیوست... یادت می آید؟! همان که مسافرش شدی... پیش از مرگ اقاقی ها برگرد...! چراغ ها شکسته اند و من تنهام ... بیا و بر باورهایم ببار... به حرمت این اشک های یکریز و سرشار... -سایه
+
نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 8:27 توسط سایه
|
ديدمت ! من و تو بوديم و چند دقيقه كه جهان
به اشتباه به من ارزاني داشت... دنيا دنيا حرف بود و گريه... بغل بغل گلايه و شكوه... حسرت بوسيدن... تشنه ي بوييدن... در آغوش كشيدن... باد آمد و آن دقيقه ها را برد... بوسيدم بوييدم در آغوش كشيدم ... و... باز من ماندم و اينهمه حرف و گريه و گلايه و شكوه ... -سايه
پي نوشت ۱: فرمانده پلیس تهران: هیچ کس در کهریزک کشته نشد حتی ما چند مورد زاد و ولد نیز داشتیم !!!!! چند روز ديگه ام از ۲۰:۳۰ كامران نجس زاده پخش ميشه با همه ي شواهد!!! احتمالا زاد و ولد ناشي از...... استغفرالله !!! پي نوشت ۲ : روز قدس ، سبز سبز مي بينمتون
+
نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 22:9 توسط سایه
|
يادت مي آيد؟؟؟؟؟؟
تداوم همسايگي دست هايمان را ؟!؟!؟؟ ...و شرمندگي سرماي زمستان آن روزها از گرماي اين سماجت با هم بودن.... -سايه
+
نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 22:2 توسط سایه
+
نوشته شده در جمعه 16 مرداد1388ساعت 15:28 توسط سایه
|
|
من عروسك كدوم بازي وحشت ؟؟؟؟
من صداي قحطي كدوم تبارم؟؟؟
كه مثل تولد فاجعه سردم...
كه مثل حادثه آرامش ندارم...