گاهی دلم برای خودم تنگ می شود...
روزی این پوسیدگی ، رها خواهدم کرد ! روزی ریشه خواهم کرد ، شکوفه خواهم داد ، سبز خواهم شد ... روزی دستانم به آسمان خواهد رسید ! آن روز هرچه باشم ، -به هر مسلکی، راهی یا شیو ه ای - عاشق نخواهم بود !!! -سایه ای خدای عالم چگونه باورم بود رفتی و ندیدی که بی تو شکسته بال و خسته ام تنها پيراهن تو مي داند ، آنجا چگونه ، لطيف ترين تكه ي آسمان خوابيده است ! تنها پيراهن تو لمس مي كند حجم وسيع آرامش را ! تنها پيراهن تو بي نياز ترين است : از بوييدن دشت هاي شقايق و لاله و عطر صنوبر و نعناي تازه ! كه هرگز ، حتي هوس كاهگل هاي باران خورده ندارد ! تنها پيراهن تو ، صميميت دقيقه ها را به دوش مي كشد و نثر نثر شعر آشنايي مي داند ، مي خواند ، مي فهمد.... شب ها ، تنها پيراهن تو دريايي از بيكرانگي مي شود و مهرباني مي نوشد ! بامدادان ، هياهوي گنجشك هاي بي تاب ِ از اين شاخه يه آن شاخه رفتن را گوش مي كند ! تنها پيراهن تو ، چلچله را مي فهمد و باغ ها را سر مي كشد...! راستي...! با همه ي آن حرف هاي سنگين ، با اينهمه نبودن و نماندن ، با اين نهايت نخواستن ... باري ، لحظه اي ، به اندازه ي فرصت يك سلام ، مي شود پيراهنت باشم؟؟؟؟ -سایه اونقدر كه خودمم نمي دونم چقدر ! من كه تاب آورده ام اينهمه نبودنت را ! بگو با اين شبيخون هجوم وار تاريكي چه كنم ...؟؟
پ.ن ۱: ما زن و مرد جنگيم ، بجنگ تا بجنگيم !! پ.ن ۲ : نصر من الله و فتح ُ قريب ... پ.ن ۳: مي ترسم آخر بزنه به سرم و دستم به خون اين رئيس جمهور مردمي(!) آلوده شه ! كي بهتر از من ؟! پر از ...! كسي در اين شهر مي داند با استخوان بريده چه بايد كرد ؟؟؟؟ آي اي هم قبيله گان بي خبر ! كسي در اين شهر مي داند با يك تن تكيده چه بايد كرد ؟؟؟؟؟ -سايه دل خرابی می کند ، دلدار را آگه کنید ....
من و هجوم گريه ، از ياد تو فراموش...
پی نوشت ۱ : حتی کلاغ باغ تو بودن قشنگ بود /گاهی اگر حسود نمی شد مترسکت... پی نوشت ۲ :بر من جفا ز بخت من آمد و گرنه یار/حاشا که رسم لطف و طریق کرم نداشت... رها مي كنم كه بيايي...! تا آخر اين هفته وقت داري...! نه ! تا آخر اين ماه وقت داري... زمان مي دهم و به انتظار مي نشينم ! هنوز باور نكرده ام ، كه انتظار آمدنت ، بيهوده ترين انتظار اين حوالي ست ! نمي دانم باورهاي من ساده اند ، يا انتظار آمدنت لجباز....! زمان مي دهم...! مهلت ها پي در پي تمام مي شوند...! تمديد مي كنم! باز انتظار آمدنت ، اين كودك لجباز ، ابتداي جاده را تسخير مي كند ! و باز مهلت ها تمام مي شوند ....! مدت هاست فرصت بازگشتنت تمام شده ... و من چه ساده ام ! كه گفتگوهايمان را ، خاطره هايمان را ، حرف هايم ، اشك هايم... عاشقانه هايم... را در اين كوله غربت نگه داشته ام ! باشد كه بيايي و همه را از دوشم برداري ... تمام مي شوند مهلت ها ، فرصت ها ، دقيقه ها ... روزها .. سال ها... ...ومن نيز هم به بدرقه شان ، تمام خواهم شد... راستي ! تو بگو ! بعد از تمام شدن من ، اتنظار آمدنت ، هنوز ابتداي اين جاده را تسخير مي كند؟؟؟؟؟ -سايه ![]()
(سناریو ندا تکرار می شود ...)
این چنین به توفان تن مرا سپردی
ای که مهر باطل زدی به دفتر من
بعد تو نیامد چه ها که بر سر من!
آنکه روزگاری پناه و یاورم بود
سایه اش نماند همیشه بر سر من
زیر لب بخندد به مرگ و پرپر من
رفتی و ندیدی که بی تو چگونه پرشکسته ام
رفتی و نهادی چه آسان دل مرا به زیر پا
رفتی و خیالت زمانی نمی کند مرا رها
ای به دل آشنا،
تا که هستم بیا،
وایِ من اگر نیایی....
پی نوشت : یهو اون همه خواستن و التماس مثل یه سم از بدنت خارج می شه ... تو می مانی و عطش تنهایی ، تو می می مانی و زخم رهایی...
| Design By : Night Skin |

