داده فلک سزای من، تا چه بود سزای تو؟؟؟
می روم و نمی رود از سر من هوای تو
+ نوشته شده در جمعه ۲۸ فروردین ۱۳۸۸ ساعت 1:38 توسط سایه (مائده اميني)
|
که یاد تو چه پا برجاست...
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست
تو یه رویای کوتاهی دعای هر سحرگاهی
شدم خواب عشقت چون مرا اینگونه میخواهی...
من آن خاموش خاموشم که با شادی نمی جوشم
ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمی پوشم
تو غم در شکل آوازی شکوه اوج پروازی
نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی...
مرا دیوانه میخواهی ز خود بیگانه میخواهی
مرا دلباخته چون مجنون ز من افسانه میخواهی
شدم بیگانه با هستی زخود بیخود تر از مستی
نگاهم کن نگاهم کن شدم هر آنچه میخواستی...
بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن
شدم انگشت نمای خلق مرا تو درس عبرت کن...
بکن حرف مرا باور نیابی از من عاشق تر
نمیترسم من از اقرار گذشت آب از سرم دیگر...
+ نوشته شده در جمعه ۱۴ فروردین ۱۳۸۸ ساعت 20:45 توسط سایه (مائده اميني)
ببین!
چگونه در حادثه ی عشق
ایستاده می سوزم....
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۸۸ ساعت 13:57 توسط سایه (مائده اميني)