لعنت به من...
ارديبهشت بي تعبيري بود به گمانم...
ناگهانه آمد !
هرچه فانوس بود كُشت و هرچه روشنايي داشت برد !
ندانست كه تاريكي ،
چه بر سر هجوم علاقه مي آورد...
هرچه چشمه بود خشكاند و هرچه سبو بود شكست...
نشنيد كه آويشن ،
چه سماجتي داشت در جاري شدن...در نوشيدن...
نديد كه اطلسي ها ،
چه نياز عجيبي براي رويش دارند...
ناگهانه آمد !
هرچه فانوس بود كُشت و هرچه روشنايي داشت برد !
ندانست كه تاريكي ،
چه بر سر هجوم علاقه مي آورد...
هرچه چشمه بود خشكاند و هرچه سبو بود شكست...
نشنيد كه آويشن ،
چه سماجتي داشت در جاري شدن...در نوشيدن...
نديد كه اطلسي ها ،
چه نياز عجيبي براي رويش دارند...
من مانده ام و اين سرزمين خشك و نفريني...
اين هياهوي همه بر سر ِ هيچ ...!
تاب نمي آورم اين روزها را...
سايه...مرداد ۸۹
+ نوشته شده در شنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۹ ساعت 22:25 توسط سایه (مائده اميني)
|