لعنت به من...

ارديبهشت بي تعبيري بود به گمانم...
ناگهانه آمد !
هرچه فانوس بود كُشت و هرچه روشنايي داشت برد  !
ندانست كه تاريكي ،
چه بر سر هجوم علاقه مي آورد...
هرچه چشمه بود خشكاند و هرچه سبو بود شكست...
نشنيد كه آويشن ،
چه سماجتي داشت در جاري شدن...در نوشيدن...
نديد كه اطلسي ها ،
چه نياز عجيبي براي رويش دارند...

من مانده ام و اين سرزمين خشك و نفريني...
اين هياهوي همه بر سر ِ هيچ ...!
تاب نمي آورم اين روزها را...

سايه...مرداد ۸۹

رو به تو سجده می کنم دری به کعبه باز نیست ...

بس که طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست!

به هر طرف نظر کنم نماز من نماز نیست...

مرا به بند می کشی ازین رهاترم کنی...

زخم نمی زنی به من که مبتلا ترم کنی...!

از همه توبه می کنم بلکه تو باورم کنی....

قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد ،

تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد...

عذاب می کشم ولی عذاب من گناه نیست!

وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست...