مرثیه ی آخر...
آن جا که آبی ِ آسمان ،
خیز بر می دارد
تا آبی ِ دریا را در آغوش گیرد....
امتدادی هست
به بلندای وسعت نیاز ِ آن سال هایم
به لمس دستانی
که هرگز تابستانی
در فصل های حضورشان
در همسایگی ِ دستانم نبوده است....
خیز بر می دارد
تا آبی ِ دریا را در آغوش گیرد....
امتدادی هست
به بلندای وسعت نیاز ِ آن سال هایم
به لمس دستانی
که هرگز تابستانی
در فصل های حضورشان
در همسایگی ِ دستانم نبوده است....
من،
ایستاده
بر آواری از اقاقی و شب بو
سر انگشتان ِ زوال
بر تن ماه ؛
-تنها دارایی ِ شب هایم -می کشم...
چه فرقی دارد؟
وقتی از پس ِ آنچه رنگ اتفاق گرفت
اینهمه مرگ ِ منتظر
در پشت شمشادهای این باغ،
به نظاره ام نشسته اند...؟

سایه/ مهر 8۹
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۹ ساعت 13:48 توسط سایه (مائده اميني)
|