دستانت....
گفته بودم،
براي ستايش ِ دستان تو آفريده شده ام...
هرگز،
از اقرار نهراسيده ام...گرچه حديثش ،همواره از ابتذال غرور سر مي رفت...
:
كه دستانت، بي پايان ترين حادثه ي قرن بود...
و بند بند يك حادثه،
شبي
روشن ترين تكه هاي مهتاب شد...30 تكه !!!
و تراوشش،
غيرت اقاقي را به صبح بخشيد....
اي ستودني ترين حضور !
چيزي نمانده است...!
خواهش ها مچاله شدند و خاطره ها خسته...
و اقاقي آرام!
نقطه،
سر ِ خط...!
+ نوشته شده در دوشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۹ ساعت 15:23 توسط سایه (مائده اميني)
|