گفته بودم،

براي ستايش ِ دستان تو آفريده شده ام...

هرگز،

از اقرار نهراسيده ام...گرچه حديثش ،همواره از ابتذال غرور سر مي رفت...

:

كه دستانت، بي پايان ترين حادثه ي قرن بود...

و بند بند يك حادثه،

شبي

روشن ترين تكه هاي مهتاب شد...30  تكه !!!

و تراوشش،

غيرت اقاقي را به صبح بخشيد....

 

اي ستودني ترين حضور !

چيزي نمانده است...!

خواهش ها مچاله شدند و خاطره ها خسته...

و اقاقي آرام!

نقطه،

سر ِ خط...!