راستي ! يادت هست معني "علامت "هايمان را؟
آن الفباي دو نفره...
آن علامت هاي پنهاني...
آن دست هاي عرق كرده...
آن صبح هاي تاريك پر از شوق رسيدن تو !
آن كسالت هميشگي من و ولع خواب !!
خميازه ها ...
صداي ابي ...!
آن ميني بوس آبي پر از خاطره...احمد (!) و ...!!!!
آن روزمرگي دوست داشتني...
آن كشمكش ها و كوتاه آمدن تو در برابر لجبازي هاي كودكانه ام...
آن همه غيرت كه به خاك و خون كشيدي اش....
چرا هرچه خاطره ها را نزديكتر مي شوم اشك هايم جاري ترند؟
چرا هرچه پيش تر مي روم بيش تر استخوان هايم درد مي گيرند؟؟؟؟
فراموشش كن...
گرچه تو مدت هاست كه فراموش كرده اي... !
فقط...
دستت را روزي دوبار فشار بده...
اصلا يادت هست معني "دوبار فشار دادن دستت" را؟؟؟؟
پي نوشت : به قول دوستي در وبلاگي "چه باك اگر از حرف خود برگردم؟؟؟؟" وقتي تمام دارايي و دلخوشيم همين خانه ي تاريك است ! همين وبلاگي كه مثل خودم از رونق آن روزهايش افتاده...