بالش را برميدارم، مي خزم در گوشه ي هميشگي... هندزفري، پلي ليست... لالايي.. مثل هر شب...

سرم را به راست و به چپ تكان مي دهم و سعي مي كنم فكر كنم كه سنگينيم نه روي فرش كه بر زانوهايي ست  از جنس زانوان مادرم... شكيلا مي خواند.. به راست ، ' تو خاموشي خونه خاموشه..' بغض مي كنم مثل هرشب.. به چپ  'بخواب كامشب پشت اين روزن ، شب كمين كرده رو بروي من'...

بغضم مي تركد... گرمم مي شود اما پتو رو جوري روي خودم كشيدم كه انگار تنها پناهگاه من همين گلبافت ِ مشكي و بنفش بوده، و هست...! به راست  'لالا لا آخرين كوكب ، لباس رويا بپوش امشب'... نه! به چپ نه ، مستقيم... با بالش صداي ضجه را خاموش مي كنم... مثل هرشب از بازي ِاشك با چشم هايم  عصبي مي شوم و دلم مي خواد با مشت ريپيد ديس سانگ رو آف كنم... 'از ستاره تا ستاره گريه كردم، از هميشه تا دوباره، گريه كردم'...

كمي بعد ، سكوت... مثل هرشب.. كدئين ها باز هم حماسه مي آفرينند!...

تمام شده ام...

تنهایی یعنی آنقدر گریه کنی که چیزی توی سرت بترکد ، بعد چهار زانو خودت را به جعبه ی دستمال کاغذی برسانی و خیلی هنر کنی تا شیر آب...
بعد برای شام با بی خبرترین لحن دنیا صدایت کنن و تو با لقمه های غذا کلنجار بروی که پایین بروند و تمام ِ پارچ دوغ را حرام ِ این کشمکش کنی...