نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي...
دير آمدي…!
از آن عاشقانه هاي ناب ،
چيزي نمانده است….
جز تلي از خاكستر ِ خاطره،
در گوشه كنار ِ اين اتاق ِ بي پنجره …بي منظره…
كه آن هم باد ،
بي فرياد ،
با خود ، به ناكجا مي برد …
دير آمدي اي حماسه ي نوازش !
آن جنگل ِ خواهش ،
روزي خسته از آن همه بي برگي،
مصرانه طعمه ي آتش شد…
دير آمدي اي تراوش ِ پيوسته ي زندگي !
در آن تن ِ بي تاب ِ پرهياهو ،
روزي شكسته از آن همه طنين ِ تنهايي
واژه واژه، مرگ جاري شد …
يادت مي آيد شبيخون ِ نگاهت،
چگونه پنجره هاي خانه را شكست؟؟؟
در ِ اتاق كه بسته بود…
دير آمدي …
حالا ديگر ،
اين خانه ، اين اتاق ،
هرگز
پنجره ايي ندارد …
اينگونه ديوارها را فرو مريز...نكوب!
ارديبشت ۸۹/سايه
+ نوشته شده در جمعه ۲۱ آبان ۱۳۸۹ ساعت 13:46 توسط سایه (مائده اميني)
|