من كه كاري نكرده ام...

فقط وقتي رسيدم كه حادثه ، از سر ِ ترس و مِن مِن و پچ پچ

از دشت هاي ترديد گذر كرده بود...

به همين اشك هاي پر هق هق

و هق هق هاي پرگريه ؛

قسم

من فقط آمده بودم تا شمعداني ها را كمي آب دهم و

براي كودك ِ پروانه كمي قصه ي پيله و پرواز بگويم و

بروم در همان كنج ِ دنج ِ تنهايي ،

كمي چاي و مرور خاطره بنوشم...

 

من كه عطايش را به لقايش بخشيده بودم...

اتفاق ، اتفاق افتاده بود...

وگرنه ؛ مرا چه به روشني و عطر بابونه ي تازه چيده شده و بي تابي لحظه ي ديدار؟...

 

آمدي،

شكستي،

سوزاندي

و هرچه خاكستر علاقه براي التيام زخم ِ نيامدنت كنار گذاشته بودم ،

بر باد دادي و

رفتي...

 

حالا ديگر ،

جاي آن شمعداني ها و پيله ي كودك ِ پروانه را گم كرده ام...

حالا حتي ،‌چاي هم نمي نوشم...

اينجا ،

درمان ِ هق هق شبانه ، دستمال هاي مچاله است و

مرهم ِ زخم هاي كاري خواب ! خواب و خواب و خواب...

 

راستي ! تو به ستاره گفته ايي كه من چقدرمحتاج نورم؟

اگر تو در تاريكي شب گذشته با ستاره سخن نگفته اي ،

چرا اين شب ها اينقدر هواي ترحم دارد؟؟؟

 

حوصله كن ماه ِ من !

من در تاريكي برخواهم خاست...

ستاره ات را راهي كن به ديار آن ها كه در هواي علاقه شان هياهو و نياز ِ ترحم دارند...!

 

من باز خواهم گشت تا به كودك پروانه بگويم چقدر در پيله خوابيدن خوب است...

اگر از شوق واهي ِ پرواز ، پيله را ندريده باشد ،

برايش تا احتمال ِ شب ِ باران خواهم گريست...

 

 

مائده / آذر 89