برای سقف آرزوهایم...!
من بي دريغ
آسمانش شدم اما
گويي هواي پريدنش نبود...
با من ،
كنار من،
باري خيال به سر رسيدنش نبود...
مي رفت،
مي رفت و تيشه به ريشه ي هر آنچه داشتم
مي زد،
هرگز،
حتي دمي
اميد دست كشيدنش نبود...
سایه
من بي دريغ
آسمانش شدم اما
گويي هواي پريدنش نبود...
با من ،
كنار من،
باري خيال به سر رسيدنش نبود...
مي رفت،
مي رفت و تيشه به ريشه ي هر آنچه داشتم
مي زد،
هرگز،
حتي دمي
اميد دست كشيدنش نبود...
سایه
کوهها لاله زارن
لالهها بیدارن
تو کوهها دارن گل گل گل
آفتابو می کارن
نه خارم نه خاشاک
زن و مرد بی باک
تنم پاره پاره شد از
ضربههای مرد سفاک
من آروم نگیرم
اگر هم بمیرم
من ایستادهام تا رأی خود را پس بگیرم...
همه چیز همیشه تو بودی... خودی وجود نداشت ! امسال اما تو نیستی ! حرف های سنگینت نیست ... انتظارای کشنده نیست... زخم زبونا نیست...
سرما نیست... خوبه که نیستی ! درسته که هیچی دیگه خوشحالم نمی کنه ! درسته که به خاک و خون کشیده شدم ، اما می ارزید ... آره ! پایان تلخ به اون تلخی ِ بی پایان...
تنهایی چقدر مقدسه ...! رهایی چقدر آرومه...
یادته چندتا تولدمو از اشکام سرشار کردی؟؟ یادته تو تمام این تولدای اخیر چقدر آرزوی مرگ کردم؟؟
یادته چقدر دستات مال من نبود؟؟؟!! وای... یادته چه جوری بهم عیدی می دادی ؟؟!
با اینهمه ... من دوستت دارم..! به مقدسیه این لحظه قسم که "هیچ بارانی نمی تواند تو را از کوچه ی
اندیشه هایم بشوید..."
تو این تولد متفاوتم، برات یه آرزوی متفاوت دارم...