برای سقف آرزوهایم...!

من بي دريغ

آسمانش شدم اما

گويي هواي پريدنش نبود...

 

با من ،

كنار من،

باري خيال به سر رسيدنش نبود...

 

مي رفت،

مي رفت و تيشه به ريشه ي هر آنچه داشتم

مي زد،

هرگز،

حتي دمي

اميد دست كشيدنش نبود...

 

سایه

جرعه ی آخر

تاریکی و تنهایی به درون می خزد …
امشب ، بی روزن ترین ِ شب ِ این حوالی ست…!

می آیی؛
چراغ می کُشی و می روی!
سکوت می کنم که تپش تاریکی رونق یابد…
نه!
هرگز التماس نخواهم کرد که
آفتاب پنجره ی این اتاق را لمس کند ،
یا ماه ، انعکاس هایش را ،
بر من ببخشاید…
گرچه چراغ ها مرده اند !
صبوح سکر آور ، ارزانی خودتان …‼
پنجره را باز می کنم ، که از این شب آلوده بنوشم
نگاه کن !
شهر ، چگونه در سنگینی ِ دقایق فرو می میرد !
صبورانه ،
جام ِ زهرآگین ِ جدایی ، سر می کشم،
دریچه ی قلبم ،
اسیر مشت های کوچک ِ کودکی نا آرام ،
به تندی ِ کندی ،
خون به مغز ِ خسته ام می رساند !
جرعه ای دیگر …
چقدر استخوان هایم تُرد شده اند !
جرعه ای دیگر …
زانوانم به سستی ِ آن وقت ها می شوند ، که بهانه ی رفتن می گرفتی…
مثل یک خواب کوتاه ، تمامت مرور می شود…
سست تر می شوم ! سست تر از آن وقت ها ، که غیرتم ،به خاک و خون کشیده می شد…
جرعه ی آخر… !
تمام می شوم !
به سادگی شکستن یک بشقاب ، روی سنگفرش های حیاط خانه ی مادر بزرگ…
همه چیز آرام می گیرد…
همه چیز ‼
حتی پرده ها که بی وقفه از هجوم باد ، هی حجم اتاق را طی می کردند..

رازقی ها .. قناری ها… و من نیز هم !
و آن تنی که تمام ِ ترنمش ، خواهش ِ شبیخون ِ تن ِ شرقی ِ تو بود …!
هنوز اما ،
تاریکی و تنهایی ، به درون می خزد !
بیهوده بود ، روزنه هایی که به کنکاش یافته ایم…

سایه
فروردین 89




ما ایستاده ایم !

سر اومد زمستون
شکفته بهارون
گل سرخ خورشید ،
باز اومد و شب شد گریزون

کوه‌ها لاله زارن
لاله‌ها بیدارن
تو کوه‌ها دارن گل گل گل
 آفتابو می کارن

نه خارم نه خاشاک
زن و مرد بی باک
تنم پاره پاره شد از
ضربه‌های مرد سفاک

من آروم نگیرم
اگر هم بمیرم
من ایستاده‌ام تا رأی خود را پس بگیرم...

شب تولدم ، دلم رو هدیه دادم ! به اون که عاشقم کرد... منو داد بر باد ! هدیه رو وا نکرده پس فرستاد...

هیچ وقت عادت نداشتم تولد خودم چیزی بنویسم یا وبلاگو آپ کنم ... اصلا حوصله ای نبوده هیچ وقت...

همه چیز همیشه تو بودی... خودی وجود نداشت ! امسال اما تو نیستی ! حرف های سنگینت نیست ... انتظارای کشنده نیست... زخم زبونا نیست...
سرما نیست... خوبه که نیستی ! درسته که هیچی دیگه خوشحالم نمی کنه ! درسته که به خاک و خون کشیده شدم ، اما می ارزید ... آره ! پایان تلخ به اون تلخی ِ بی پایان...

تنهایی چقدر مقدسه ...! رهایی چقدر آرومه...

یادته چندتا تولدمو از اشکام سرشار کردی؟؟ یادته تو تمام این تولدای اخیر چقدر آرزوی مرگ کردم؟؟
یادته چقدر دستات مال من نبود؟؟؟!! وای... یادته چه جوری بهم عیدی می دادی ؟؟!

با اینهمه ... من دوستت دارم..! به مقدسیه این لحظه قسم که "هیچ بارانی نمی تواند تو را از کوچه ی
اندیشه هایم بشوید..."

تو این تولد متفاوتم، برات یه آرزوی متفاوت دارم...