هستی...
ناگهان که به من نزدیک می شوی ، هجوم هوای پر از هرم نفس هایت انگار به راحتی خشک شدن ریشه های نهالی در ظهر تابستان ، مرا از پای در می آورد...
گاه حس می کنم شبیخون عشقت مرا مچاله می کند و من ذره ای می شوم معلق! معلق تر از غبار امید در طوفانی از سهمگین ترین حوادث...!
من در تو پخش می شوم ! من در تو من را گم می کنم! و هر جستجویی به بن بستی از تکه های روح تو ختم می شود...!
گاه حس می کنم سر انگشتانت داغند... داغ داغ... آنقدر که من هنگام لمس دستانت گداخته می شوم...
گاه حس می کنم صورتت جسمی سوزان است و خورشید گرمایش را از تو وام می گیرد...
آه ... هستی! کاش می فهمیدم آغوشت چه رنگی ست؟ تو در همه ی آنچه که هست و نیست جریان داری... تو در این دقایق خزیده ای... !
گاه مات می شوم از اینهمه حضورت ! اینجا لحظه ها برایت معصومانه عریان می شوند... و دیوارها سرود هستی سر می دهند...
سکوت فریاد می زند و کسی در میان اینهمه اتفاق به خود می پیچد...
نه! دست نزن ! مرا لمس نکن! دوباره گداخته می شوم! دوباره همه چیز از سر گرفته می شود...! دوباره من در میان اینهمه اتفاق به خو می پیچم ... نه...! نه...! نه...!
- مائده