من سحر نمی دانم...
وقتی طلوع کردی من آن بالا بودم! پشت شیشه،محو تو! آخ که گاهی پایین چقدر بهتر از بالاست! تو نمی دانستی من چه بازی غریبی را شروع کرده ام.
تو آن پایین مثل یک حجم آبی می درخشیدی و من به هر چه رنگ آبی بود حسودی ام می شد...!
دل من چقدر کوچک و تنگ بود.می خواستم بگذارمش هزار بارخیابان ها راتمام کندتا بزرگ شودو بزرگ شود و بازهم بزرگ شود و بزرگ تر شود تا تو در آن جا بگیری ... اما نشد و نمی شود...
بعد تو چشم های سبزت را به من دادی که چقدر آبی بودند و من چشم هام را به تو و تو هنوز نمی دانستی من چه بازی غریبی را شروع کرده ام.
بعد من به دست هات خیره شدم و همه ی معصومیت زندگی را درآن ها دیدم و بر خود لرزیدم...
مثل دریا آبی بودند یا انگار تکه ای از آسمان بودند که روی زمین افتاده بودند. بعد من با قلم سبزی تمام حرمت آن دست های آبی را بوسیدم و فهمیدم که خدا هم آبی ست...
-مصطفی مستور
پ.ن: از همه ی دوستانی که نظراتشون بی جواب موند معذرت می خوام ، درگیر بودم و دچار! متاسفم!