از این ماتم که همچون من تو هم غربت نشینی و زبانم را نمی فهمی...
من...
در ویرانه های این غم بی پایان
مات از همه ی آنچه اتفاق افتاده
به پهنای صورت رنگ پریده ام
گريه مي كنم...
سكوت مرا مي درد
ومن چه بي آزار
كنار دريا دريا حرف نگفته
و بغض فروخته
محتاج به لمس دستاني كه هرگز مرا نخواست
جان مي دهم...
-سایه
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۴ آذر ۱۳۸۷ ساعت 19:4 توسط سایه (مائده اميني)
|